داستان و طنز           فال و طالع بینی           لطیفه و اس ام اس

  زن از ديد داستان نويسان معاصر
  سعدی طنزپرداز
  ضرب المثل هاي ايراني (بخش پ)
  ادبيات برزيل بخش پاياني
  صادق هدایت از نگاه سید..
  انگاره هاي کهن الگويي در..
  گور بابای زندگی .. نکن پسرم
  ادبي - چشمهاي باراني
  دل به گل نشسته
  خانم معلم ناجي عباس

  متولدين قوس (آذر)
  ارديبهشت با بهمن (11+2)
  مرد متولد دي
  رنگ دوست شما چه رنگيه ؟
  حرف ر
  ارديبهشت با آبان (8+2)
  خرداد با شهريور (6+3)
  زن متولد شهريور
  شخصيت شناسي با نحوه ي..
  شناخت شخصيت از روي انگشت!

  اطلاعيه جمعي از دزدان بانک(..
  جوک-36
  دستور زبان اصفهاني   
  اس ام اس هايي براي..
  اس ام اس های زیبا
  امان از دست زن ها
  اس ام اس سر كاري..
  smsهاي عاشقانه يکي از يکي..
  جوك-67
  آف ها و اس-ام-اس هاي عاشقانه-9

 

       لینک های برتر

 

     لینک های داغ

 
 

 

نمي‌خواي آباژور رو خاموش كني ؟‌


زن كليد را توي در چرخاند در را پشت سرباز گذاشت. مرد با پنحه پا يك لنگه كفش را در آورد و با اين پا لنگه ديگر را و در همان حال مواظب بود پسرش كه روي دو دستش خوابيده بود بيدار نشود. پاورچين پسرش را برد توي اتاقش آرام خواباند كنار تخت بالاي سرش ايستاد تا مطمئن شود پسرش خوابيده. كمر راست كرد نفسي كشيد. برگشت توي حال زن مانتو روسري و دامنش را در آورده بود انداخته بود كنار كاناپه پاهايش را گداشته بود روي عسلي و به تابلوي آبرنگي خيره شده بود كه روي ستون بين ورودي آشپزخانه به ديوار چسبيده بود. مرد گره كراواتش را باز كرد و گفت تونمي‌خواي اون پيراهن سياهو از تنت درآري ؟

زن نشيند مرد چه مي‌گويد؛ گفت انگار يه كم زيادي خوردم حسابي كله پام ...

مرد گفت تو نمي‌توني جلوي خودتو بگيري اين خوب نيست

مرد كراوات را دور انگشتش چرخاند و با انگشت سر كراوات را گرفت تا تهش برسد به زمين

- تاكي مي‌خواي اون پيرهن سياه تنت باشه ؟

زن گفت تا هر وقت كه دلم بخواهد و همچنان محو دو مرغ دريايي بود كه توي آسمان خاكستري روي موجها در پرواز بودند

مرد گفت : با من لج مي كني؟ مي‌خواي منو عصباني كني؟ .... فكر مي‌كني من مرد ضعيفي‌ام .....؟ اگه حالشو نداري بگو حالشو ندارم

زن پاهايش را از روي عسلي برداشت گذاشت روي سراميك كف هال خم شد روي كمر و گيسوانش ريخت روي دو ران لختش، از لاي موهايش مرد را نگاه كرد و گفت حال چيو ندارم ؟

مرد كت و شلوار پيراهن و كراواتش را روي چوب‌رختي مرتب كرده بود و دنبال جايي مي‌گشت كه از شر چوب‌رختي خلاص شود چوب‌رختي را روي يكي از مبلهاي پذيراي خواباند و آمد نشست كنار زنش

- مثلاً شب تعطيله از مهموني اومديم كاوه هم خوابيده، فردا تا لنگ ظهر مي خوابيم، تو هم مثلاً زن مني

- آها چيزي نشده من يك كم زيادي خوردم همين .......

- پيرهنتو در بيارم ؟

زن موها را از روي صورتش جمع كرد انداخت پشت سر

چرا گير دادي به اين پيرهن ......؟

مرد گفت مادر و خواهرش سياهشونو در آوردن من كه دوست بيست و يكي دوساله شم سياه نمي‌پوشم تو هنوز اين پيرهن لعن ....... و حرفش را خورد. همه تو مهموني مي‌پرسيدن مانيا چرا هميشه سياه تنشه .....؟ ماني مردم هزار و يك جور حرف مي‌زنن ...... خصوصاً كه ارسلان دايم با ما بود ..... چه جوري بگم .....؟

زن بلند شد رفت توي آشپزخانه و صورتش را گرفت زير شير آب . مرد آمد كنار يخچال

زن گفت : تو كه مي‌دوني اين حرفها به اون بيچاره نمي‌چسبه ......

مرد بطري مشروب را در آورد و گذاشت روي سكوي رو به پذيرايي. زن دست داز كرد و از رديف بالاي گنجه دو تا ليوان برداشت و گذاشت كنار بطري

- براي منم بريز......

- تو زيادي خوردي ........

- ميگم براي منم بريز

- نميريزم تا اون پيرهن سيارو درآري

زن لخت بود، از لبه هاي هلالي تور ريز بافت نخي مشكي به پايين لخت بود. آمد كنار سكوي آشپزخانه و با انگشت پايش پاهاي مرد را نوازش كرد . مرد برگشت و توي صورت زنش خنديد

- نخور تا يخ بيارم .......

توي كوچه مهماني يكي از همسايه ها تمام شده بود و صداي باز شدن قفل درهاي ماشينها مي‌پيچيد لاي صداي جمعيت و از پنجره نيمه باز مي‌زد تو ...... خيلي خوش آمديد...... شما بياين با ما بريم ..... حسابي زحمت داديم ..... آژانس چرا .....؟ و صداي ريز و ممتد دزدگير ماشينها و جابجا صداها را مي‌بريد و وصل مي‌كرد



با ليوانهاي مشروبشان نشستند روي كاناپه پاهايشان را گذاشتند روي عسلي مرد كنترل تلويزيون را برداشت كانال چرخاند تا تصوير چند زن سياه پوست آمد كه با موزيك تندي كنار استخر مي‌رقصيدند و يكي يكي شيرجه مي زدند توي آب

- مرد گفت تو از ارسلان خوشت مي‌اومد ........؟

زن گفت خوشم مي‌اومد ..........؟ البته كه خوشم مي‌اومد ولي منظور تو چيز ديگه‌اي .......

مرد گفت : حالا اون مرده من و تو هم نشستيم و داريم حرف مي‌زنيم .......

زن گفت برو بابا تو به مرده رفيقت هم حسودي ميكني

مرد پاهايش را از روي عسلي برداشت و روي كاناپه جابجا شد

- من كه به تو اعتماد داشتم و دارم و ميدونم ارسلان رفيق هر دوي ما بود با تو هم يه رابطه برادارانه داشت

زن جرعه‌اي از ليوانش نوشيد و گفت اينطوري فكر كني راحت‌تري مرد گفت تو داري منو عصباني مي‌كني

زن گفت تو مشكلت اينكه نمي‌تونستي مثه ارسلان باشي همين حالا هم از مرده‌ش دست ور‌نميداري

مرد گفت تو داري دعوا درست مي‌كني شب جمعه است از مهموني اومديم داريم گپ مي زنيم حال مي‌ كنيم بعد هم قراره اون تن و بدن خوشگلتو بدي دست شوهر نازنينت

زن گفت مگه من گفتم نه ........؟

مرد گفت : ببين مانيا از من و تو ديگه گذشته بچه‌مون مدرسه ميره در ضمن من ارسلانو مي‌شناختم از اون مردايي كه اگه ملكه زيبايي دنيا هم جلوش لخت مي‌شد، انگار نه انگار .....

اون آدم با ذهنش زندگي مي‌كرد چه برسد به اينكه فكر كنم مثلاً باتو...... هر چند ........

زن گفت : هر چند چي .....؟

مرد ليوانش را از روي عسلي برداشت جرعه‌اي نوشيد ليوان را گذاشت كنار پاي زنش و رو به زنش چرخيد زن انحناي ملايم لبه ليوان را روي لبهايش مي‌ماليد

- ببين تو بدت نمي‌آمد ....... بقول معروف حسابي بهش حال مي‌دادي مثلاً روشنفكر‌بازي.....كتاب بده كتاب بگير و ساعتها بشينيد و راجع به كارور[1] حرف بزنيد

زن ليوان را به لبهايش مي‌ماليد تابلوي آبرنگ را ول كرده بود و به آگهي روش جديد برداشتن مو از تن خانمها را نگاه مي‌كرد

- يه سيگار برام روشن مي‌كني؟

مرد سرچرخاند. بسته سيگار و فندك زن از گوشه كيفش كنار كاناپه كنار دامن و مانتو و روسريش پيدا بود. مرد سيگار را گذاشت لاي لبهاي زن و برايش فندك زد. زن پك محكمي زد و جرعه‌اي از ليوان نوشيد

- من اگه مي‌خواستم روي همين كاناپه امير ...... روي همين كاناپه ....... ولي من نمي‌خواستم من ارسلانو چه جوري بگم ....؟ حالا چه فرقي مي‌كنه اون كه ديگه نيست

مرد از جايش تكان نخورده بود

- چه احساسي بهش داشتي

زن گفت گفتم حالا ديگه اون نيست. امير زير سيگاري رو عسلي رو چيكار كردي ....؟

مرد گفت : سر جاشه و دست دراز كرد زير سيگاري را برداشت و گذاشت بين خودش و زنش

- نه براي من مهمه بايد بگي

زن گفت برات مهمه .....؟ ميگم من ارسلانو دوست داشتم از ته قلبم ولي حد و حدودم را بعنوان يك زن شوهردار نگه مي‌داشتم

- بله درسته بجاش، ساعتها مي‌شستي و راجع به كارور حرف ميزدي با ناخن هاي لاك زده و گاه‌ و بي‌گاه سيگار روشن كردن .... جالبه ارسلان سيگاري نبود و هميشه يه فندك همراش داشت

زن گفت : قبول داري اون يه آدم ديگه‌اي بود .......؟ قبول داري از يه جاي ديگه‌اي آومده بود.؟ انگار آمده بود ببينه ما آدمها چيكار مي‌كنيم، بره به آدمهاي يه دنياي ديگه گزارش بده.....

ديوونه‌اي بود ... ديوونگيشو وقتي مي‌ديدي كه يكي راجع به عشق پرت و پلا مي‌گفت. مي‌گفت ماها يه چيز كم داريم ... ماها رو مي‌گفت نمي‌تونيم دوست داشته باشيم هزار اما و اگر ميذاريم كه اگه شد يكيو يه كم دوست داشته باشيم ... ماهارو مي‌گفت كه داشت ازمون گرارش درست مي‌كرد ببره اون سياره ... بهشون بگه آدماي اين كره زمين چقدر علافن ...

زن حالا تابلوي آبرنگ و شوي تلويزيون را ول كرده بود و به بلورهاي كريستال لوستر آويزان از سقف خيره شده بود ...

چقدر ''قصه از چه حرف مي‌زنيم وقتي از عشق حرف مي‌زنيم''[2] كارور رو دوست داشت مي‌گفت يه دنيا حرف توي اين قصه است.

بلند شد روي دو پا ايستاد و رفت رو به آيينه قدي توي ورودي و از پايين به بالا خودش را ورانداز كرد موهايش را جمع كرد و پشت سر نگه داشت.

امير از چه حرف مي‌زنيم وقتي از عشق حرف مي‌زنيم ...؟

مرد خود را ول كرد روي كاناپه و گفت : از شب جمعه حرف مي‌زنيم از اين لامصب توي شلوار من حرف مي‌زنيم از اينكه تو بجاي اين پرت و پلاها راجع به اون مرحوم گفتن بايد حالا لاي دست و پاي من باشي حرف مي‌زنيم ...

بلند شد رفت كنار زنش رو به آينه. نگاهش كرد و دست گذاشت روي پيراهن زن دستش را پس كشيد و از زير توري بافته دست گذاشت روي پوست زن

زن پلكهايش را رويهم گذاشت و گفت چه دستات يخه امير دست بكش روي شكمم

مرد گفت حالا شدي يه زن حسابي

زن گفت امير ليوانمو مياري ... ؟

مرد برگشت و از روي عسلي ليوان زن را به دستش داد

زن گفت اين كه خاليه

مرد گفت تو زياد خوردي مانيا ... بسه

زن از آينه نگاه كرد ليوان مرد نصفه بود چرخي زد و ليوان شوهرش را سركشيد و افتاد روي كاناپه

دستات يخه هنوز ... ؟ امير يه شعر بخون دستت رو يخي كن از انگشت پاهام بيا بالا از روي زانوهام همينطور بيا بالا ... يه شعر هم بخون ... از فروغ بخون ... ايمان بياورم به آغاز فصل سردرو بخون مرد كنار آينه ايستاده بود و زنش را نگاه مي‌كرد.

من اون شعرو از بر نيستم

زن پاهايش روي عسلي و سرش را گذاشته بود روي پشتي كاناپه و با پلكهاي بسته حرف مي‌زد

يه زحمت بكش كتاب روي رديف بالاي كتابخونه‌س از وسط تا شده روي رديف كتابها ... معلومه ... ترو خدا يه نوار بذار هرچي خودت دوست داري و خم شد از روي عسلي كنترل تلويزيون را برداشت تلويزيون را خاموش كرد و كنترل را انداخت روي مانتو و دامن و كيفش مرد رفت توي اتاق خواب با كتاب برگشت آمد كنار كاناپه دگمه ضبط را فشار داد. صداي ''دميس رو سو''[3] پخش شد توي هال

Rain & Tears Are The Same …

چراغ را خاموش كرد تا نور چراغ لاك‌پشتي توي كوچه هال كوچكشان را مهتابي كند. نشست كنار زنش

- مانيا تو مستي

تو هم مستي، بخون. دستاتو بكن توي ليوان يخ كه يخي بشه ... بكش رو انگشت پام و بيا بالا.

مرد گفت تو مي‌دوني كه مغز در آن واحد نمي‌تونه دو كار انجام بده من نمي‌تونم هم شعر بخونم. هم يخ بمالم رو تنت

زن گفت : تو مي‌توني مگه هميشه نمي‌گفتي كه مي‌توني

مژه‌هايش را رويهم گذاشته بود تا پلكهاي پهنش شوهرش را بهر كاري وا دارد

مرد خواند و اين منم

زني تنها

در آستانه فصلي سرد

زن گفت : ورق بزن ...

مرد خواند : در آستانه فصلي سرد

در محفل عزاي آينه‌ها

زن گفت : نه ورق بزن ...

انگار از خطوط سبز تخيل بودند

آن برگهاي تازه كه در شهوت نسيم نفس مي‌زدند

يه كم جلوتر اونجا كه ميگه انگار مادرم گريسته بود آنشب

مرد سري تكان مي‌دهد و ورق ميزند

انگار مادرم گريسته بود آنشب

آنشب كه من به درد رسيدم و نطفه شكل گرفت

آنشب كه من عروس خوشه‌هاي اقاقي شدم

و آن كسي كه نيمه من بود به درون من بازگشته بود

و من در آينه مي‌ديدمش

كه مثل آينه پاكيزه بود و روشن بود

و ناگهان صدايم كرد

و من عروس خوشه‌هاي اقاقي شدم

انگار مادرم ...





از اتاق خواب بچه‌ صدا مي‌آمد صدايي كه در بين بغض و گريه مي‌گفت مامان مرد پسرش را ديد كه با شلوار پايين كشيده پشت در دستشويي چشمهايش را مي‌ماليد مرد بسرعت كتاب را بست و گذاشت روي عسلي

زن سر را از روي كاناپه برداشت. زن و شوهر تند خود را جمع كردند زن با كمي گيجي خودش را به پسرش رساند گونه‌اش را بوسيد و كمكش كرد شلوارش را دربياورد

مرد لخت روي تخت دراز كشيده بود. به صداي شرشر دوش آب گوش مي‌كرد و زنش را مي‌ديد كه مستي از سرش پريده و چند لحظه ديگر تنش در آغوش اوست روي تخت چرخي زد. لاي پرده را كمي باز كرد نوري مهتابي تختخوابشان را به دو نصف مي‌كرد دو مثلث. صداي شرشر دوش آب قطع شد دوباره روي تخت چرخيد تا آباژور كنار تخت را روشن كند تا آنچه را كه منتظرش بود خوب ببيند. ماشيني از توي كوچه رد شد و سكوت اتاق خواب را شكست. زن در اتاق را باز كرد. لباس زير سياهي از ساتن مشكي با گلدوزي‌هايي روي سينه پوشيده بود از روي سينه تا روي رانها با دو بند نازك از روي شانه‌ها. موهايش ريخته بود دو طرف شانه. مرد روي تخت نيم‌خيز شد زنش را نگاه ميكرد كه ميرفت بطرف آينه ميز توالت و او حالا تصويرش را توي آينه ميديد. زن لوله ماتيك را برداشت به چشمان از حدقه زده بيرون شوهرش نگاه كرد و چشمكي زد و لبش را پر رنگ كرد و برگشت رو به شوهرش لباس زيرم چطوره ...؟ تازه خريدم خوشت مياد ... ؟

مرد گفت خيلي باحاله ... ولي ... و حرفش را خورد

زن موهايش را پشت سر جمع كرد و با كش بست. با دو انگشت دو طرف توري لباس زيرش را كشيد و خرامان بطرف تخت آمد.

چيزي مي‌خواستي بگي ...؟

مرد زنش را نگاه كرد كه از هميشه بيشتر مي‌خواستش

گفت : نه ...

زن كنار تخت نشست و گفت نمي‌خواي آباژور رو خاموش كني ...؟



برترین های دنیای وب


 
        تبلیغات

      محصولات جدید
 
      پیوندهای سایت
بیا تو جوان
جوک جدید
تفریح گشت و گذار
دانستنی علمی
عشق و دوستی
تاپ سایت ایران
پرشین تاپ سایت
دعا - مذهبی
اخبار
پزشکی دارویی
sms
خبر روزانه
تهران عشق
مقالات مختلف
مطلب روز
اسمس طنز
سرگرمی خفن
اسمس جدید
علمی هنری
کارت تبریک
download
سرگرمی
      لینک روز
  ليدا » عسلک..
  ابتلاء به آكنه
  چيپس و ژامبون
  گفتگو با نويسنده..
  روش های درس..
  آيا غيبت مختص..
  آموزش رجیستری شماره..
  محدوده پل تاريخي..
  نقض يك قانون..
  اختلالات تيروئيد
  Evil Twin يك..
  شخصيت شناسى با..
  مريم سعادت اولين..
  تاريخ ناگفتهي حرمسراهاي ايراني
  بررسي فارسي اصطلاحات..
      عضویت در سایت
:: دریافت ایمیل رایگان ::
عکس و کاریکاتور
جوک و اس ام اس
مطالب آموزشی تفریحی

      تبلیغات


















خانه :: لینک باکس :: نقشه سایت